|
اين وبلاگ در زمينه هاي ورزشي- خبري وآموزشي مي باشد نظرات خود را با ما در ميان بگذاريد
|
اين سایت در زمينه هاي ورزشي- خبري وآموزشي مي باشد نظرات خود را با ما در ميان بگذاريد مدير وبلاگ مصيب از آباده
|
مطالب جديد |
|
|
|
مطالب ديدني |
|
|
|
www.bluedelta.ca.tf | |
|
| |
|
| |
چند نرم افزار کاربردی موبایل
۱-دیکشنری بسیار کاربردی وکامل PMD دانلود کنید
۲- دیکشنری فارسی به انگلیسی دانلود کنید
۳- جدول تناوبی عناصر در شیمی دانلود کنید
۴- اطلاعات دارویی دانلود کنید
۵- تبدیل واحد های مختلف به یکدیگر دانلود کنید
همه ما خودمان را چنين متقاعد ميكنيم كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم داشت،
وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد، و با به دنيا آمدن بچههاي بعدي زندگي بهتر...
ولي وقتي ميبينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند، خسته ميشويم.
بهتر است صبر كنيم تا بزرگتر شوند.
فرزندان ما كه به سن نوجواني ميرسند، باز كلافه ميشويم، چون دايم بايد با آنها سروكله بزنيم. مطمئناً وقتي بزرگتر شوند و به سنين بالاتر برسند، خوشبخت خواهيم شد.
باخود ميگوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :
همسرمان رفتارش را عوض كند،
يك ماشين شيكتر داشته باشيم،
بچه هايمان ازدواج كنند،
حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد.
اگر الآن نه، پس كي؟ زندگي همواره پر از چالش است.
بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل،
شاد و خوشبخت زندگي كنيم.
خيالمان ميرسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه،
موقعي شروع ميشود كه موانعي كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:
مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم ميكنيم،
كاري كه بايد تمام كنيم،
زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم،
بدهيهايي كه بايد پرداخت كنيم و ...
بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!
به مرخصي برويم
و در نهايت بازنشسته شويم...
بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم،
تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع ميشناسيم.
اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جادهاي بسوي خوشبختي وجود ندارد.
خوشبختي، خودٍ همين جاده است
پس بياييد از هر لحظه لذت ببريم.
براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:
در انتظار فارغ التحصيلي، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن ، افزايش وزن،
شروع به كار، ازدواج، شروع تعطيلات، صبح جمعه،
در انتظار دريافت وام جديد، خريد يك ماشين نو، باز پرداخت قسطها،
بهار و تابستان و پاييز و زمستان،
اول برج، پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون، مردن، تولد مجدد و...
خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.
هيچ زماني بهتر از
همين لحظه
براي شاد بودن وجود ندارد.
زندگي كنيد و از حال لذت ببريد.
دوست داشتن یعنی دوست داشتن یعنی گلی به دستت می دهم تا دروازه ای به گلستانی بگشائی دروازه ی دلت را نشانم بده دوست داشتنت کلیدی شده چگونه دوست ندارم دنیا را دنیا یزرگترین شعر خداست آسمان دلم با ستاره ی دوست داشتن پولک دوزی شده آینه های موازی دوست داشتنم را وسعت می دهند دوست داشتنی چرا نمی شوم در چشم ماهی ؟ عقربه که تند تر می چرخد دوست داشتنم گر می گیرد ازمن مرنج تلاش کن دوستت بدارم صدای بارش باران نمی گذارد بگویم دوستت دارم از درخت دوست داشتن اگر می توانی پیچک تردید را جداکن درخت تنهائیم را با دوست داشتن تزیین کردم همه چیز گران و سخت شده دوست داشتن فقط ارزان است و ساده تا گل محمدی حسد نورزد دوست داشتنت را پنهان کردم حس دوست داشتن به قشنگی دوست داشتن نیست تا دوستش نداشتم ندانستم که دوستش دارم چون دوستت دارم سخت ترین کلام « دوستت دارم » گفتن است دلت می خواهد دوست بداری یا دوستت بذارند اگر می خواهی دوست بداری
زن جواني در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود،
تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند.
او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت،
متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت، آن مرد هم همين کار را ميکرد.
اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنشي نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست!
زن جوان حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان
که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست،
چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد
و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد …
يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد…
در صورتي که خودش آن موقع که فکر ميکرد آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش ميخورد خيلي عصباني شده بود.
و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرتخواهي نبود…
چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند :
?/ سنگ … پس از رها کردن!
?/ حرف … پس از گفتن!
?/ موقعيت… پس از پايان يافتن!
?/ و زمان … پس از گذشتن!
چرا هميشه ما زودقضاوت ميکنيم

